به كفر و زندقه و پيروي از غرب متهم كردند. شكاف ياد شده در طول نيمه اول قرن بيستم نيز ادامه يافت تا جايي كه يكي از اعضاي اخوان المسلمين اقدام به قتل يك نخست وزير ليبرال و سكولار كرد و دولت وقت هم به انتقام كشي از اين ترور ، رهبر اخوان المسلمين را به قتل رساند.شكاف (بين سنت گرايي و مدرنيسم) در مصر همچنان استمرار يافت تا اينكه حاكم وقت (جمال عبدالناصر) درسال 1952 يكي از اعضاي جريان ديني را به زندان انداخت و وقتي جانشين او (سادات) اخواني ها را آزاد كرد اين مساله هيچ تاثيري برآنها نداشت و در نهايت اسلام گرايان او را هم كشتند. سپس دوران مبارك پيش آمد و جنگ و گريز بين دولت مدرن و جريان هاي ديني كه براي خود افت و خيزها و نوسان هاي فراواني داشت. سرانجام در 25 ژانويه سال 2011 بود كه رژيم مبارك سقوط كرد و هر دو گروه به خيابان ها ريختند تا به صورتي آشكار و علني رو در روي هم ايستاده همديگر را نفرين كرده و با هم به قتال برخيزند .به جهت افزايش شدت اين نزاع چهل سال پيش تاكنون سال هاي وحشتناكي بوده است. نتيجه اين امر را امروز مي بينيم كه چطور جامعه مصري به صورت بي سابقه اي بين دو گروه قطب بندي شده است. كار به آنجا رسيده كه كوچك ترين جرقه اي مي تواند آتش سهمگيني را به راه اندازد. در اين سال ها تلاش بي وقفه اي شد تا همه درها به روي غرب بازشود اما درمجموع نتوانست جز اندكي از جامعه مصري را غرب زده كند. اقليتي كه در انزوا بودند و شيوه هاي تازه اي را در زندگي خود به كار بردند كه كاملا با گذشتگان متفاوت بود. اين رويكرد از تنش هاي بين دو طرف نكاست بلكه آن ها را تشديد كرد. گروهي ارتباط تنگاتنگي با غرب برقرار كرده و علاقه مندي هاي خود را در توليد كالاهاي غربي مي ديد و روز به روز بر شيفتگي اش افزوده مي شد. گروه ديگر اما از شيوه هاي غربي تاثير مي پذيرفت و گاه نيز شيفته عجايب آن مي شد اما نمي پذيرفت كه دنباله رو غرب باشد. البته اين مخالفت كمتر ريشه هاي فكري داشت و بيشتر ناشي از ناتواني آنها در همراهي با شيوه هاي غربي بود زيرا از امكانات و ثروت هاي گروه نخست برخوردار نبودند . از اين رو اكثر كساني كه مخالف غرب بودند به گروههاي فرودست جامعه تعلق داشتند و بار سنگين اقتصادي در واقع نمي گذاشت كه بيشتر دنباله روي از غرب و تمدن غربي را پيشه خود كنند.برخي براين باورند كه عامل تقويت جريان هاي ديني و بخصوص سلفي گري پديده مهاجرت به كشورهاي نفت خيز عرب بوده است. جايي كه اين گونه جريان ها در آنجا رشد كرده و درنهايت برداشت هاي تند و تيزي را از دين ارايه كردند. البته من نمي توانم اين تحليل را به صورت كامل معتبر بدانم زيرا به باور من افكار وارد شده از خارج نمي تواند در خاك كشوري نشو و نما كند مگر آنكه عناصري متناسب با آنها در آن خاك وجود داشته باشد. براي همين مي بينيم كساني دربين رهبران جريان هاي افراطي پديد آمدند كه خود به طبقات بالادست جامعه تعلق داشتند و از مشكلات مادي خاصي نيز رنج نمي بردند. آنها اگر مي خواستند مي توانستند از تمام مواهبي كه فرهنگ غربي ارايه مي داد استفاده كنند. اما به بهانه لطمه خوردن به ميراث فرهنگي امت اسلامي و سنت هايش به غرب يورش آوردند .شكاف وحشتناك فرهنگي جامعه مصر از نيمه هاي دهه نود به شدت گسترش يافت. دريك طرف گروهي خواستار تسليم بدون قيد و شرط نسبت به غرب بودند و مي گفتند بايد از تمام كالاها و رسانه ها و برنامه هاي تلويزيوني و نمادهاي غربي استفاده كرد و در اين راه به ثروت هاي كلاني رسيدند حال آنكه در طرف ديگر بر فقر گروه ديگر به شدت افزوده مي شد. در اين ميان رشد اقتصادي كشور فروكش كرد و بخصوص در سي سال گذشته فرصت هاي شغلي مناسبي براي جوانان فراهم نشد تاجايي كه ميزان بيكاري در كشور روز به روز افزايش يافت. در همان حال فساد در طبقات بالاي جامعه رشد كرد و همه اين ها هيزمي شد براي آن شكاف اجتماعي دوگانه كه از سال ها پيش بين دو جريان ديني و سكولار شكل گرفته بود. آتشي زير خاكستر كه تا پيش از وقوع انقلاب اخير ابعاد آن روشن نبود.
نتيجها ي را كه مي خواهم از اين تحليل بگيرم اين است كه :
اولا؛ آنچه در حال حاضر در مصر رخ مي دهد ريشه هاي قديمي و عميقي دارد كه دست كم به دو قرن پيش باز مي گردد. يعني از زمان ارتباط مصر با تمدن غربي و سرگرداني مصري ها در نحوه برخورد با اين تمدن و نيز شكست هاي پي در پي دولت هاي پيشين (به دلايل داخلي يا عواملي تحميلي از خارج) در يافتن يك راه حل درست براي اين مشكل. روشن است كه بحراني با چنين اعماق و پيشينه اي را نمي توان به سادگي حل كرد حال هرتوافقي كه مي خواهد حاصل شود يا طرفين بخواهند به انگيزه هاي سياسي موقت آتش بسي هم اعلام كنند.دوم؛ اينكه شرايط اقتصادي و اجتماعي طي اين مدت بحراني را به وجود آورده كه نمي توان با يك متن قانوني يا حذف يك ماده از پيش نويس قانون اساسي و غيره آن را پشت سر گذاشت. وقتي بحراني را شرايط اقتصادي و اجتماعي يك جامعه به وجود آورده تا زماني كه آن شرايط به قوت خود باقي بوده و برطرف نشود بحران ياد شده نيز حل نخواهد شد .سرانجام اينكه؛ بايد گفت امروز مصر براي خروج از اين مصيبت نيازمند افرادي است كه به هيچ يك از اين دو جريان درگير تعلق نداشته باشند. كساني كه به خوبي ماهيت اين مشكل را فهميده و بدانند كه چرا هريك از اين دو جريان با تمام قدرت به مواضع خود چنگ مي زنند و چرا هر يك از اين دو جريان كوتاه آمدن از مواضع خود را در حد مرگ و زندگي تلقي مي كند. البته چنين افرادي در مصر وجود دارند اما كسي به آنها اجازه حكومت نمي دهد و اين مشكل بزرگ تري است. بخصوص اينكه طرف هاي خارجي هم تمام تلاش خود را مي كنند تا چنين اتفاقي نيفتد و چنين كساني به قدرت نرسند.